اَمَّن یُجیب . . . حال دلم اضطراری است..
به شمارش معکوس افتاده ام..
انگار یک نفر یک کورنومتر به نفس هایم وصل کرده وایستاده است بالای سرم..
و این آخری ها , عمیق و سنگین نفس میکشم..
هرچیزی را خوب به ذهن می سپارم...تصویرها را حفظ میکنم..صداها را ضبط میکنم, بعضی چیزها را که می دانم در توانم نیست فاکتور میگیرم..
انگار که یک وزنه آویزانت کنند و سرت فریاد بزنند که برو..بدو! مگر می شود آخر؟؟!
با خودم می گویم چقدر خدا خوب است که نمی گذارد ادم از آینده اش خبر داشته باشد! حالا چه اینده اش بد باشد و چه خوب فرقی نمی کند, چون در هردو صورت , قبل از همه اینها از انتظار کشیدن می مُرد! کلا انتظار شبیه مرگ است! فقط کمی خفیفتر اما طولانی تر...
خوبی مرگ این است که حداقل یک طرف ماجرا تمام می شود و می رود پی کارش, اما هر انتظاری انتظار دیگری در پی دارد...
**
شب بخیر
+ نوشته شده در جمعه ۵ آذر ۱۳۸۹ ساعت 0:53 توسط نگار
زندگی ، پیشکشی است برای شاد زیستن