ساعت 2:30 صبحه و  وقت مناسبی واسه وبلاگ نوشتن نیست ولی من باید همین الان حسم رو به یه کسی بگم یا جایی بنویسم که چقدر خوشحاااالم ,دلم میخاد با تمام وجودم هورا بکشم از اینکه محمدطاهای گم شده ظاهرن دیروز پیدا شده.

همین..

تو این3 هفته یی که خبر دزدیده شدنش رو شنیده بودم هر روز وبلاگی و که اطرافیان این کوچولو  آپ میکردن و چک میکردم .. وهربار خودم رو جای مادرش میذاشتم ودلم از غصه میپوکید وبعد خدا رو شکر میکردم که محمدطاهای خودم صحیح و سالم کنارمه و الان همین که وبلاگش و باز کردم و خبر پیدا شدنش رو خوندم اشکم سرازیر شد..

واقعا بعضی حس ها رو نمیشه با زبان کلمات منتقل کرد..خوشحالم.یه جور عجیبی خوشحالم.

خدا رو شکر..

نامه یی برای مادربزرگ

سلام مادربزرگ!

میدانم که سلامم را میشنوی..حتی این اشک هایی که انگار نمیخواهند بند بیایند را میبینی..

میخواهم برایت نامه یی بنویسم از سر دلتنگی نبودنت..از این که بی هوا و بی خداحافظی رفتی..که هنوز زود بود برای رفتنت ,انقدر که بعد40 روز که از رفتنت گذشته باورم نمیشود ..این پارچه های سیاه,صدای قران..مسجد..خرما..قبرستان برای تو بود..

مادر بزرگ مگر میشود به خانه ات بیایم و تو مثل همیشه با همان نگاه مهربان و منتظر گوشه حال ننشسته باشی؟مگر می توانم دست های گرمت را وقتی هر بار مرا در آغوش میگرفت,فراموش کنم؟

مادربزرگ! دلم برای چین های روی صورتت تنگ شده است,برای لبخندت..برای روسری کرمی رنگت..برای عطرگل محمدی که همیشه میزدی...مادربزرگ خوبم..کاش بودی و دوباره عصا بدست راه میرفتی و من دستت را می گرفتم..

راستی مادربزرگ,دلم برای صدایت هم تنگ شده ,کاش بودی و دوباره میگفتی:سلام نیگار جان..

مادر بزرگ بیدار شو ,بیدار شو و دوباره با همان لحن شمرده ات بخواه تا روی سیدمحمدطاها را ببوسم و از او بخواهم با دست های کوچکش برایت دعا کند..مادربزرگ راستش را بگو ,از محمدطاها خواستی چه دعایی برایت بکند؟آه مادربزرگ کاش میماندی و میدیدی چقدر نتیجه ات شیرین شده است...

مهربان همبازی دوران کودکی ام ,کاش مرگت هم مثل بازی های بچگی بود که با هم میکردیم:من چشم می گذاشتم و تو قایم میشدی..

مادر بزرگ کاش پیدا شوی..نمیدانی چقدردلتنگم..نمیدانی چقدر دلتنگم.. دلم یک عالم گریه میخواهد هنوز..کاش پیدا شوی..


دل تنگ ام..