سلام مادربزرگ!
میدانم که سلامم را میشنوی..حتی این اشک هایی که انگار نمیخواهند بند بیایند را میبینی..
میخواهم برایت نامه یی بنویسم از سر دلتنگی نبودنت..از این که بی هوا و بی خداحافظی رفتی..که هنوز زود بود برای رفتنت ,انقدر که بعد40 روز که از رفتنت گذشته باورم نمیشود ..این پارچه های سیاه,صدای قران..مسجد..خرما..قبرستان برای تو بود..
مادر بزرگ مگر میشود به خانه ات بیایم و تو مثل همیشه با همان نگاه مهربان و منتظر گوشه حال ننشسته باشی؟مگر می توانم دست های گرمت را وقتی هر بار مرا در آغوش میگرفت,فراموش کنم؟
مادربزرگ! دلم برای چین های روی صورتت تنگ شده است,برای لبخندت..برای روسری کرمی رنگت..برای عطرگل محمدی که همیشه میزدی...مادربزرگ خوبم..کاش بودی و دوباره عصا بدست راه میرفتی و من دستت را می گرفتم..
راستی مادربزرگ,دلم برای صدایت هم تنگ شده ,کاش بودی و دوباره میگفتی:سلام نیگار جان..
مادر بزرگ بیدار شو ,بیدار شو و دوباره با همان لحن شمرده ات بخواه تا روی سیدمحمدطاها را ببوسم و از او بخواهم با دست های کوچکش برایت دعا کند..مادربزرگ راستش را بگو ,از محمدطاها خواستی چه دعایی برایت بکند؟آه مادربزرگ کاش میماندی و میدیدی چقدر نتیجه ات شیرین شده است...
مهربان همبازی دوران کودکی ام ,کاش مرگت هم مثل بازی های بچگی بود که با هم میکردیم:من چشم می گذاشتم و تو قایم میشدی..
مادر بزرگ کاش پیدا شوی..نمیدانی چقدردلتنگم..نمیدانی چقدر دلتنگم.. دلم یک عالم گریه میخواهد هنوز..کاش پیدا شوی..
دل تنگ ام..